بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،شاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد،اما کوری را به خاطر آرامش تحمل کن.
" علی شریعتی "
این روزها حرفهای زیادی برای گفتن هست که گفتنی نیست!
شاید وقتی دیگر.............
+
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 16:38 توسط فهیمه
|
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 11:1 توسط فهیمه
|
دیشب رفته بودم حرم. مردم می گفتن شب قبل دو نفر (یک نابینا و یک ویلچری) تو صحن انقلاب، شفا گرفتن. شب جمعه اول ماه رجب،شب آرزوها........ حسودیم شد.خوش به حالشون.....هنوز صبح نشده به آرزوشون رسیدن.
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 11:19 توسط فهیمه
|
خبر خاصی نیست .... سه جلسه از کلاس فتوشاپم می گذره و چون کامپیوتر خونه داغون شده توفیق اجباری نصیبم می شه و واسه تمرین و کارکردن بیشتر معمولا صبح ها میرم سازمان مرکزی دانشگاه محل کار خواهرم و از کامپیوتر اون استفاده میکنم! به خاطر کلاسهای تابستونی یک اردوی یه هفته ای از طرف نهاد تهران واسه تشکلها بود که قسمت نشد برم.یکی از خاله هام پیشنهاد رفتن به مسافرت شمال رو دادن که هنوز در دست بررسیه.آخه محمد (داداشم) کلاس زبان میره و اگه ۲ هفته نتونه بره چه فایده از اون کلاس!خواهرم هم باید مرخصی بگیره و....هنوز دو تا از استادای خوابالو نمره ها رو نزدن تا بیشتر حرصمون بدن! کارهای فارغ التحصیلی رو نصفه نیمه انجام دادم و کارهای اداریش مونده...... امشب خونه عموم اینا جشن تولد نوه تازه دنیا اومدشون دعوتیم!!چی خوشحالن مردم!! تو این چند روز که کمتر بیرون بودم تازه فهمیدم مامانا چه روحیه ای دارن دق نکردن تا حالا تو خونه! با این برنامه های در پیت تلویزیون....موندم صدا و سیمااینهمه پول تبلیغ می گیره چی کار می کنه؟!از صبح تا شب همش پوچ. ملت یک و خورده ای پول تلویزیون می دن آخرشم هیچی از توش در نمی یاد!
همین....
+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 10:46 توسط فهیمه
|
دیروز از کتابخونه دانشکده یه کتاب گرفتم که تعریفش رو پیش از این زیاد شنیده بودم."سینوهه پزشک مخصوص فرعون" یه رمان ادبی تاریخی که وقایع و اتفاقات اون زمان رو بسیار زیبا بیان می کنه.ظهر که رفتم خونه شروع کردم به خوندن و ول کن نبودم تا اینکه مامانم گفتن مگه باید تا فردا تمومش کنی که اینقدر عجله داری؟ دست من نبود.خداییش جذاب بود.... نصف بیشترش رو دیروز خوندم.هیچ میدونستین زنهای اون زمان موهاشون رو از ته می تراشیدن و کلاه گیس سر می ذاشتن! و جالب تر اینکه آرزوی مردها این بوده که به سر کچل زنها دست بکشن !!!!!!!!یا اینکه بیش از اینکه زندگی تو دنیا برای مردم مهم باشه، به فکر خرید قبرهای گرون قیمت بودن تا اون دنیا زندگی راحت تری داشته باشن!!! بیشتر از ۱۰۰ نوع خدا تو مصر وجود داشته که هر کدوم یه شکلی بودن! تو یه قسمت از کتاب دوست مجسمه ساز سینوهه که از نادونی و ظلم مردم به شدت ناراحت بوده میگه: فکر کنم آخر الزمان نزدیکه! بیچاره نمی دونسته هزاران سال می یاد و میره و آخر الزمان هم نمیشه!! زندگی طبقات مختلف، مومیایی کردن انسانها که ۴۰ روز طول می کشیده، عمل کردن بیمارها، و.... خیلی چیزهای دیگه رو واضح شرح میده.فکر کنم قسمت اعظمی از سریال حضرت یوسف رو از روی این کتاب ساخته باشن. خلاصه که کتاب خوبیه. بعد از کتابهای کوری اثر ساراماگو،مادام کاملیا اثر الکساندر دوما و یکی دوتا کتاب که در مورد زندگی شاه خونده بودم کتاب جالبی بود.
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:50 توسط فهیمه
|
یعنی تو دنیا چیزی بدتر از این هم هست که آدم یه طومار مطلب تایپ کنه اما موقع ارسال بپره و ثبت نشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای خالی نبودن عریضه اینو داشته باشین:
بهترین چیز رسیدن به
نگاهی است که از "حادثه عشق" تر است
سهراب سپهری
+
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 13:36 توسط فهیمه
|
سنگین نشسته ام و باران می بارد
افسوس...سبک می شدم اگر دلم از جنس باران بود
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 12:24 توسط فهیمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 12:6 توسط فهیمه
|
سکانس اول :
آن مرد آمد / آن مرد با اسب آمد / آن مرد فریاد زد : آهای ضعیفه، پس این شام ما چی شد ...؟!
سکانس دوم :
پدر ، دفترچه کنکوری که از کیف دخترش یافته با عصبانیت هر چه تمام تر پاره می کند دخترک در گوشه ای زانوانش را در آغوش گرفته و بی صدا اشک می ریزد .
فردا صبح خبر خودکشی یک دختر تیتر اول روزنامه هاست .
سکانس سوم :
حضار به وجد آمده اند . چند دقیقه ای با دست زدن های ممتد حاضرین می گذرد . آقای فیلسوف نیمه تعظیمی می کند .
سخنرانی آقای فیلسوف با موضوع زنان و مشارکت های اجتماعی به پایان رسیده ، حضار همچنان دست می زنند ....
کمی آنسوتر خانم آقای فیلسوف نگران شام امشب است ....
سکانس چهارم :
به نزدیکی نیروهای پلیس که رسید خودش را جمع و جور کرد . کلاهی که از برادرش قرض گرفته بود محکمتر روی سرش کشید . شیپور کوچک را در دستانش فشرد و مصمم به سمت درب ورودی استادیوم به راه افتاد . دخترک ، آن شب بارها ازته دل نام ایران را فریاد زد ....
سکانس پنجم :
ناله های بچه که بیشتر شد تصمیم قطعی اش را گرفت ، خودش هم از تصمیمش می ترسید ، صدای ناله بچه که توی گوشش پیچید ترس را هم فراموش کرد .چادرش را سر کرد و پا به خیابان گذاشت چند دقیقه بعد میهمان یک ماشین مدل بالا بود .
سکانس آخر :
آن مرد آمد / آن مرد با ماکسیما آمد / آن مرد آرام گفت : سلام خانومی پس این شام ما چی شد ....؟!
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 10:47 توسط فهیمه
|
يه نفر يه اس ام اس برام فرستادكه به نظرم زيبا اومد:: ..............

٭ مرا اندكي دوست داشته باش ٭
٭ ولي طولاني ٭
مثل اين شعر مي مونه:
كه رهرو آن نيست گهي تند و گهي خسته رود رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
توي دوست داشتن هم بايد احتياط كرد و زياده رويش خطرناكه حسن

+
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:35 توسط فهیمه
|